حكيم زجاجى

640

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

بر آن نامور تشنگى زور كرد * ز راحت دل نازكش دور كرد طبيبان عالم فراز آمدند * بر كامران چاره‌ساز آمدند ز خوردن نياسودى آن سرفراز * همىرفت و مىآمد آن رنج باز 15 مخور سير تا دير مانى به جاى * به پيرى رسى در سپنجىسراى ز كم خوردن اى جان فرشته شوى * به عقل و به دانش سرشته شوى چو افزون خورى جان بكاهد ز رنج * به كم خوردن اى يار بفزاى گنج چو اندك خورى تندرستى بود * ز بسيارى اى يار سستى بود سگ آمد ز بسيارخوارى ذليل * بس است اين سخن اهل دل را دليل 20 به اندازه خور آنچه يا بى طعام * به روح بهيمى مده بيش كام چو بىمر كنى روغن اندر چراغ * فرو ميرد آن شمع رخشان به باغ ز ناگاه « 1 » آن شاه بيمار شد * ز اسراف ، معده گران‌بار شد ورا ابتلا قوت از دل ببرد * چو لاشه خوى معده در دل بمرد طبيبان برفتند و بردند چار * بيامد مزاجش دمى با قرار 25 طبيبان ز رنجش فرو ماندند * ذخيره سراسر بر او خواندند ندانست كس چارهء درد مرد * علاجش ندانست داننده كرد ز شهر نشابور پيرى طبيب * بيامد ز هر دانشى بانصيب به راه طبيبى در . . . تيزرو * به دانش ز سقراط برده گرو بپرسيد از خوردوخوابش نخست * بدانست از اصل رنجش درست 30 به انديشه بگرفت نبضش به دست * بر نامبرده فراوان نشست پس آن‌گاه قاروره‌اش پيش خواست * بديد آب و انديشه از دل بكاست زبانش نگه كرد بشناخت رنج * كه بودش به دل در از آن علم گنج ز نوعى علاج شه آغاز كرد * در دانش اندر جهان باز كرد گرفت و رها كرد و بست و گشود * دلاور دم عيسوى مىنمود 35 تنورى ز آهن بفرمود كرد * در او نامور آتش و دود كرد چو بسيار هيمه در آنجا فشاند * شهنشاه را اندرآن‌جا نشاند

--> ( 1 ) ز ناكام